The Mother Legend
افسانهٔ کهن الوریا؛ هفت نگهبان و پیمان نخستین
در آغاز زمان، پیش از آنکه انسانها داستانهای خود را روی کاغذ بنویسند، سرزمینی میان جهان انسانها و قلمرو رویاها وجود داشت؛ سرزمینی پنهان میان مههای جاودان که بعدها الوریا نام گرفت.
در قلب آن، درخت خاطرهها ریشه داشت؛ ریشههایش در نخستین خاک جهان و شاخههایش میان ستارگان بود. بر برگهای آن خاطرات تمام موجودات نوشته میشد: داستان پادشاهان، آواز کودکان، عشقها، شکستها و امیدهای انسانها.
روزی سایهٔ بینام از دل فراموشی برخاست تا همهٔ خاطرات جهان را پاک کند. او به درخت خاطرهها تاخت و هفت شاخهٔ اصلی آن را شکست: راز، رویا، میراث، زندگی، هنر، خرد و آزادی.
در آخرین لحظه، نگهبان نخستین هفت انسان شایسته را فراخواند و نیروی هر شاخه را به آنان سپرد. آن هفت تن دست بر ریشههای درخت گذاشتند و پیمان بستند: «تا زمانی که یک انسان داستانی برای گفتن و یک قلب امیدی برای نگه داشتن داشته باشد، الوریا هرگز نخواهد مرد.» از آن شب هفت نور در آسمان پدیدار شد؛ اما کتابهای ممنوعه هشدار میدهند که سایهٔ بینام بازخواهد گشت و هفت نگهبان باید آخرین خاطرهٔ جهان را نجات دهند.

