در افسانههای الوریا آمده است که نام این سرزمین به معنای «سرزمین کهن» بود؛ جایی در مرز میان تاریخ و خیال، که زرگران، سنگتراشان و بافندگان هر کدام بخشی از راز زمین را در دست داشتند. میگفتند طلا حافظهٔ خورشید است، سنگها خاطرهٔ کوهاند و نخ، راهی است که این دو را به زندگی انسان پیوند میدهد.
روزی بافندهای جوان در کارگاه خاموش خود رشتههای مکرومه را گره زد؛ اما به جای آنکه بافت را تنها با نخ ادامه دهد، میان هر گره قطعهای کوچک از طلا و سنگی زینتی نشاند. عقیق، فیروزه و سنگهای رنگین در تارها جای گرفتند و قطعات طلا چون نشانههایی از نور میان آنها درخشیدند. با هر گره، جواهر نه ساخته، بلکه روایت میشد؛ گویی تارها نقشهٔ سرزمین کهن را دوباره میبافتند.
آن اثر را نخستین «بافتهٔ الوریا» نامیدند؛ جواهری که ارزشش فقط در فلز یا سنگ نبود، بلکه در پیوند آنها با دست، صبر و داستان نهفته بود. از آن پس گفته شد هر قطعهٔ الوریا باید چیزی از همان پیمان را با خود داشته باشد: میراثی از گذشته، ظرافتی برای امروز و فضایی خالی برای داستانی که صاحب آیندهٔ آن خواهد نوشت.